هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

سفر به اهواز و زیارت قبولی

ﺳﻼﻡ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻧﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﻗﺸﻨﮕﻢ.ﺑﻌﺪاﺯ ﻣﺎﻩ ﺭﻣﻀﺎﻥ ﺭﻓﺘﻴﻢ اﻫﻮاﺯ. ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ اﻳﻨﺎ و ﺧﺎﻟﻪ ﺯﻳﻨﺐ اﻳﻨﺎ اﺯ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ.ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺯﻳﺎﺭﺕ ﻗﺒﻮﻟﻲ و ﻛﻠﻲ ﻫﻢ ﺳﻮﻏﺎﺗﻲ ﮔﻴﺮ ﺩﺧﻤﻞ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ اﻭﻣﺪ.ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺣﺠﻲ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ.اﻫﻮاﺯ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﭘﺎﺭﻙ و ﻛﻠﻲ ﺩﺧﻤﻠﻲ ﺑﺎﺯﻱ ﻛﺮﺩ.ﻳﻪ ﭼﻴﺰﺟﺎﻟﺐ ﻫﻢ ﺗﻮﻱ ﭘﺎﺭﻙ ﺑﻮﺩ.اﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻗﺎﺭﭼﻴﻪ ﻛﻪ ﻋﻜﺴﺶ ﺭﻭ ﮔﺬاﺷﺘﻢ.ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻭﺳﺶ ﺩاﺷﺘﻲ و ﺣﺎﺿﺮ  ﻧﺒﻮﺩﻱ ﺑﻴﺎﻱ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﻗﺮﺑﻮﻥ اﻭﻥ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﺖ ﺑﺮﻡ ﻋﺰﻳﺰﺩﻟﻢ.              ...
23 مرداد 1393

آب بازی خونه بابابزرگ

سلام فرشته کوچولوی من عزیزدلم مهربونم.خیلی دووووووووووسسسسسسستتتت داااااااارررررممممم چند روز بعد از ماه رمضان بابابزرگ اینا رفتن مسافرت و ما رفتیم خونشون موندیم تا برگردن.توی این چند روز حسابی واسه خودت شیطونی کردی و تا دلت میخواست آب بازی.منم کلی عکس ازت گرفت . ازبس دوستشون دارم دلم نمیاد ازشون حذف کنم واسه همین همه رو میذارم واست نفسم.                         اینجا تازه از حموم اومدیم و تو روسری مامان بزرگ رو زدی سرت نازنینم اینم یه نمونه از خرابکاری های هستی خانم ...
23 مرداد 1393

واکسن هیجده ماهگی

سلام مهربون دخترم.بالاخره نوبت واکسن یکسال و نیمگی هستی جونم شد.4 مرداد ماه نوبت واکسنت بود عزیزم اما به خاطر اینکه سرما خورده بودی و تب داشتی نبردمت بهداشت گذاشتم حالت بهتر بشه و تحمل این مرحله سخت رو داشته باشی.چون شنیده بودم این واکس آخریه خیلی اذیت میکنه و حسابی استرس گرفته بودم .تا اینکه بعد از 10 روز تأخیر 14 مرداد بردمت بهداشت .وقتی رسیدیم اونجا داشتن واکسن یه بچه ای رو میزدن همینکه صدای گریه بچه رو شنیدی پا گذاشتی به فرار.حالا من بدو هستی بدو.با دردسر گرفتمت بغلم و بردم کمی چرخوندمت و بعد بردمت توی اتاق واکسن.محکم چسبیده بودی توی بغلم و حاضر نمیشدی حتی بشینی رو صندلی.خلاصه با هر بدبختی بود واکسن رو زدی.بمیرم برات گه چجوری گریه میکردی...
23 مرداد 1393

مروارید پانزدهم

سلام هستی جونم قربونت برم که داری روز به روز بزرگ تر و عاقل تر میشی عزیزدلم.ممنونم خدا جوووووووون اما بریم سراغ مرواریدای خوشگل دخترم.بالاخره بعد از کلی بی قراری و تب آزار و اذیت مروارید پانزدهم 10 مرداد ماه توی دهن دخترم متولد شد مبارک باشه نفسم قشنگم مهربونم ...
23 مرداد 1393

ماه رمضان و شب های قدر۹۳

سلام دختر ناز و مهربونم امسال ماه رمضان دومی بود که تو در کنارمون بودی قشنگ ترینم.امسال دیگه مامان هم باید روزه میگرفت و تو هم قربونت برم انگار میفهمیدی که مامان روزه است و خوردنی هات رو بهش تعارف نمیکردی. تنظیم خواب تو هم حسابی بهم خورده بود و تا نصف شب بیدار میموندی و تا دلت میخواست شیطونی میکردی. شب 19 ماه رمضان با زن عمو و آجی مریم رفتیم مسجد اما هوا خیلی گرم بود و تا نصف جوشن کبیر موندیم اما به خاطر تو برگشتیم خونه و بقیه مراسم رو از تلویزیون نگاه کردم.شب 21 هم که مامان بزرگ اینا احیا داشتن و رفتیم اونجا و تو تا صبح بیدار بودی و بعد از خوردن سحری خوابیدی. شب های ماه رمضون تفریح ما شده بود رفتن به فروشگاه خانه و کاشانه.یه بار همر...
23 مرداد 1393
1